تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> Ghizhateuse writes for Ghizhateur
Ghizhateuse writes for Ghizhateur

Me, waitin' for you in white shoes

 

نوشته شده در هفدهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

کافی ست آدم از یک چیزی خوشش نیاید و به یک چیزی آلرژی پیدا کرده باشد و اصلا از دست یک چیزی کهیر بزند و یک چیزی اخم های آدم را بکند توی هم و حال آدم را تا اعماق وجودش بگیرد تا آن چیز همیشه جلوی چشم آدم سبز شود و آدم هم هیچ کاری از دستش برنیاید برای remove کردنش. آن وقت است که خود یونگ و فروید هم نمی توانند این اعصاب قاطیداغان , -سلام شادی!-روانیآدم را درست کنند.

اصلا حالا که این طور شد لعنت بر هر چی روان کاو است. یکیشان یک بار بدجوری نقره داغم کرد. الان یادش افتادم.

ایماتیکن,آه و ناله و فغان.

 

نوشته شده در هفدهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse| |
 

If I could build a spaceship
Would you fly away with me, or would you stay?
A million miles an hour
Flying circles as we orbit round the earth
If I stuck my head out the window, do you think it’d clear my head or would it burst?
I guess it’s all the same, but at least it wouldn’t
hurt.



نوشته شده در شانزدهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse| |
 

فقط شش تا عزیز,دل ؟! :دی

 

نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

خواهر من مقوله ی "مشورت با خانواده" را معنا کرده است. از آن سر دنیا دو تا عکس از خودش  فرستاده با دو تا کت متفاوت. یکی نارنجی. یکی مشکی. بعد از ما خواسته نظرمان را بگوییم و این که اگر نارنجیه را با بلوز و شلوار قهوه ای بپوشد خوب می شود یا نه!

 

 

 

 

 

آخ اگر فقط یک ذره از این زندگی ای که توی وجود او موج می زند در من بود .. اگر بود..

 

 

 

نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|

یک جایی هست که همه چیز خوب است. همه چیز آن طوری ست که من دلم می خواهد. به خود خواه ترین شکل ممکن. یک جایی هست که همه تویش هوای من را دارند. همه مواظب رفتارشان هستند مواظب حرف زدنشان هستند. همه حواسشان هست چی از دهنشان در می آید. یک جایی هست که تویش مدام اتفاق های خوب می افتد. یک جایی که تویش دلم همش مثل سیر وسرکه نمی جوشد. یک جایی که همه چیز گل و بلبل است. یک جایی که من فکر نمی کنم همش یک خطری تهدیدم می کند. یک جایی که من دلم قرص است که من آرامم. یک جایی هست. یعنی یک جایی این شکلی باید باشد بالاخره.


نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|

این straining at the leash که می گویند حکایت من است. چه جور هم.



نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
یعنی می تونه که بخنده.


نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|


خدایا ممنونم که مامان هنوز می خنده.


نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|

هوا که این طور منقلب می شود یعنی این که "تو" بیا دست من را بگیر و ببر بنشان روی نیمکت توی همان پارک همیشگی و یک لیوان چای و دو تاکلوچه ی کام هم بده دستم تا ببینی من چقدر عاشقی کردن توی این هوای مست را خوب بلدم.

 

نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|