تبليغاتX
چرا هیچوقت هیچ چیز همین حالا نیست؟
چرا هیچوقت هیچ چیز همین حالا نیست؟

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

...

چهارشنبه سی ام مرداد 1387- -شیدا

'She tried to recall the cold,the silence and that precious feeling of owning the world,of being twenty years old and having her whole life ahead of her,of making love slowly and camly,drunk with the scent of the forest and their love,without a past,without suspecting the future,with just the incredible richness of that present moment in which they stared at each other,smelled each other,kissed each other and explored each other's bodies,wrapped in the whipser of the wind among the trees and the sound of the nearby waves breaking againts the rocks at the foot of the cliff,exploding in a crash of pungent surf,and the two of them embracing underneath a single poncho like Siamese twins,laughing and swearing that this would last forever,that they were the only ones in the whole world who had discovered love.'

-The House Of The Spirits[Isabel Allende]

لینک ثابت

...

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387- -شیدا

و از جمله موارد دیگری که روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد همانا ایجاد محیط بالا برره-پایین برره ای در محل کار می باشد !

:دی


لینک ثابت |

...

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387- -شیدا

من همش از وقتی اومدم خونه عذاب وجدان دارم که چرا وقتی امروز شعله صبح اومد بغلم کرد مثل ماست, وارفته خودمو ولو کردم تو بغلش و نکردم حداقل منم دستامو بندازم دور گردنش.مثل شیر برنج می مونم.حالا با طرف خیلی حال می کنما ولی این زبونم لامصب لال می شه مثلا بگم دلم برات تنگ شده یا hug بدم به این و اون.از بس که این بابا همش صبر می کنه منو عید به عید و تولد به تولد بوس یا بغل می کنه.خب من هم یاد نگرفتم که باید بعضی وقت ها خیلی بی مقدمه و بدون دلیل خاصی به بعضی آدما نشون بدم که دوسشون دارم و برام مهم ان.مثلا همین شعله:فکر می کنم همین که صبر می کنم با هم بریم ناهار بخوریم حتی اگه خیلی گرسنه م باشه یا این که از بین همه ی همکارام فقط به اون اس ام اس می دم و فقط پهلوی اون اعتراف می کنم که عینک این لرد جوان خیلی بهش میاد یعنی این که خیلی باهاش دوستم و دیگه احتیاجی به بغل نیست...

آخرشم به خاطر این اخلاق مزخرف, مسخره م تنها می مونم.می دونم ...


لینک ثابت |

...

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387- -شیدا

الکی نیست این خدا انقدر شاکی خصوصی داره!راضی نگه داشتن همه ی آدما واقعا کار سختیه !!!

 

لینک ثابت |

...

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387- -شیدا

I believe one couldn't say anything more mouthful than this:

"Don't let yourself die without knowing the wonder of f u c k i n g with love."

-Memories Of My Melancholy Whores[Gabriel Garcia Màrquez]

 

لینک ثابت |

...

یکشنبه بیستم مرداد 1387- -شیدا

همین که دوس نداری چشمت به اون قیافه ی نحس,ماهش بیفته یعنی این که کلی خاطرشو می خوای!

آره داداچ!

:دی


لینک ثابت |

...

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387- -شیدا

"یک بار دیگر سعی کردم خودکشی کنم.این دفعه دماغم را خیس کردم و کردم توی سر پیچ لامپ.متاسفانه سیم کشی اتصالی پیدا کرد و فیوز پرید و فقط یخچال را زدم چپه کردم.من هنوز در اندیشه ی مرگ ماتم گرفته ام.آیا زندگی پس از مرگی هم وجود دارد؟و اگر دارد می شود آن جا بیست و یک بازی کرد؟"

-وودی آلن[بی بال و پر]

لینک ثابت

...

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387- -شیدا

دیشب با دو تا از مهندس های ایران خودرو و مهمون ایتالیایی شون شام رفتم بیرون.باید یه مکالمه ی کاملا کاری وتخصصی و به شکل هم زمان به ایتالیایی برای مهمونشون ترجمه می کردم اونم برای یه ایتالیایی, یبس, چاق, پولدار, اهل شمال ایتالیا که هر چی بهش می گفتم آروم تر صحبت کنه به خرجش نمی رفت و تازه خیلی هم بلند بلند صحبت می کرد:مثل همه ی ایتالیایی ها که صداشونو می ندازن سرشون و اصلا براشون مهم نیست که دارن مثل مته می رن رو مخ کسایی که میز بغل نشستن!
دیشب از بس اینا درباره ی ماشین و رگلاتور و انژکتور و این چیزا حرف زدن وقت نشد بگم.دوست داشتم بهش می گفتم فرانچسکو جان حالا درسته که زبونتون خیلی قشنگه و دل منو برده ولی جون هر کی دوست دارین یه فکری به حال اینگلیسیه داغونتون بکنین!آخه این که نشد که!مثلا بیزینس من این!دم و دستگاهی دارین!قشنگ ترین و بزرگ ترین خونه تو ورونا ماله شماس!!مافیایی هستین!آخه لا مذهبا !! انگلیسی هم انقدر افتضاح؟!

 

لینک ثابت |

...

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387- -شیدا

'Alba was born quickly.Jaime removed the cord from around her neck,held her upside down and dangled her in the air,and with two resounding slaps introduced her into the suffering of life and the mechanics of breathing.'

-The House Of The Spirits[Isabel Allende]
 

لینک ثابت

...

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387- -شیدا

جناب حضرت حافظ جواب من را اینگونه داد:

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول    رسد به دولت وصلت نوای من به اصول
قرار برده ز من آن دو سنبل رعنا          فراغ برده ز من آن دو نرگس مکحول
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد       بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول


-من که چیزی سر در نیاوردم.اگر کسی احیانا از این جا رد شد و این را خواند و فهمید حرف حساب این حضرت حافظ چیست من را هم در جریان قرار دهد لطفا :دی


لینک ثابت |

...

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387- -شیدا

بعد از مدت ها دارم می روم سراغ حافظ.آن هم برای یک مسئله ی کاملا احساسی.البته با ترس و لرز این کار را می کنم.آخر این حافظ هیچ وقت مرا تحویل نمی گیرد.یعنی همیشه پرت و پلا تحویل من می دهد.یا پرت و پلا تحویل م می دهد و یا چیزی را به من می گوید که خودم از قبل می دانم.چند وقت پیش از در دوستی با او درآمدم:تصمیم گرفتم دیگر باهاش فال نگیرم و در عوض فقط برای وجود خودش شعرهایش را بخوانم.تجربه ی جالبی بود.از اولین بیت شروع می کردم به خواندن بدون این که به کسی یا مسئله ی خاصی فکر کنم.ولی حالا قضیه فرق می کند.ویرم گرفته است مثل دختر های دبیرستانی که از پنجره ی کلاس شان برای پسر ها نامه های بی امضا می اندازند یک کار هیجان انگیز بکنم.

از همین حالا توی دلم پر از پروانه شده است...


لینک ثابت |

Nothin' New

سه شنبه هشتم مرداد 1387- -شیدا

تو هم یه دیوثی مثل بقیه !

پ.ن:با شما نیستم آقا جان !

لینک ثابت

...

یکشنبه ششم مرداد 1387- -شیدا

1-لرد جوان به پنج زبان زنده ی دنیا می تواند صحبت کند!
2-آقای فرجی چشمش شعله را گرفته است و اصرار دارد یک پنج شنبه شعله ی بیچاره را ناهار بیرون دعوت کند!(به قول شعله خطاب به آقای فرجی:با اون صورتت!:دی)
3-آقای درخشان از دیابت رنج می برد و با این که بسیار پسر لوده و شوخ طبعی می باشد گمانم بر این است که در زندگیش یک نغمه ی غم انگیز دارد و یک نموره هم عصبی می زند چون در یک چرت ده دقیقه ای شونصد بار عضلاتشان پرید!
4-اسامی سرخ پوستی برای تنی چند از همکاران انتخاب شد که من آن ها را بدین شرح اعلام می نمایم:(لازم به ذکر است که این اسامی با الهام از اسم سرخ پوستی,"با گرگ ها می رقصد" و با همکاری همه ی اعضای بخش آموزش انتخاب شده است.)
خودم:"همش ایتالیایی بلغور می کند"---توضیح:این جانب از ساعت کارم برای انجام مشق های ایتالیایی م استفاده می کنم!
شعله:"دهنش سرویس شده است"---توضیح:شعله یه یک هفته ای است که اسیر دندان پزشکی می باشد و همش مجبور است سوپ بخورد!
آقای درخشان:"گوشش همه جا کار می کند"---توضیح:ندارد!
آقای قنبری:"پاتیناژ بازی می کند"---توضیح:روی مخ!
خانم صفایی:"موج نو پدید می آورد: یا همان "پدید آورنده ی موج نو"---توضیح:البته خود خانم صفایی هم دقیقا نمی داند باید چه موجی پدید بیاورد.این مسئولیتی بوده که مدیر داخلی موسسه -که پیشتر از او با نام "پانیناژ بازی می کند" یاد کردیم-در یک ظهر داغ تابستانی به ایشان محول کرده است.شخصا معتقدم قضیه همان کشتی به گل نشسته ی موسسه است که خانم صفایی قرار است با پدید آوردن موج مورد نظر کشتی را از گل بیرون بکشد!
خانم آزادی:"با جعفری لاو می ترکاند"---توضیح:جعفری-یا همان خرزو خان-دوست پسر خیالی خانم آزادی می باشد که هنوز بخش آموزش اسم کوچکی برای این عنصر ذکور انتخاب نکرده است!
5-لرد جوان به پنج زبان زنده ی دنیا می تواند صحبت کند!
6-لرد جوان به پنج زبان زنده ی دنیا می تواند صحبت کند!
.
.
.
.
.
.
.n-لرد جوان به پنج زبان زنده ی دنیا می تواند صحبت کند!
n+1.وای!!!!!


لینک ثابت |

...

شنبه پنجم مرداد 1387- -شیدا

We made love with a violence and ferocity I had almost forgotten after so much sailing in the ship of the gentle blue silk sea.In that chaos of sheets and pillows,clasped in the living knot of desire,we screwed into each other to the point of fainting,I felt I was twenty again,and happy to be holding in my arms this bold,swarthy woman who didn't fall apart when you got on top of her,a strong mare you could ride of without giving it a second thought,who didn't make your hands feel heavy,your voice hard,your feet gigantic,or your beard too scratchy,but someone like yourself,who could take a string of bad words in her ear and didn't need to be rocked with tender arguments or coaxed with flattery.

-The House Of The Spirits,Isabel Allende
 

لینک ثابت

...

جمعه چهارم مرداد 1387- -شیدا

تمام شد
مثل پایان همه ی کارهای بیهوده
و
من
دلتنگم...

لینک ثابت |

...

پنجشنبه سوم مرداد 1387- -شیدا

آقای همکار, محترم به من می گوید:"خانم شماmale-sadistic هستید!!!!" فقط بخاطر این که من دلم برای پسرهایی که رقص بلد نیستند ضعف می رود!

یکی نیست بهش بگوید آخر قشنگ حتما خودت مثل خردادیان می رقصی که فکر می کنی عقاید من عجیب غریب است !




لینک ثابت |

...

جمعه بیست و هشتم تیر 1387- -شیدا

به این می گن مرد:

"بابام کارگر کشاورزی بود.مرد خوش قیافه ای بود.حسابی سیه چرده.پشمالو.از اونا که هر روز صبح صورتشون رو دو تیغه می کنن و ظهر از بس که مو در می آرن صورتشون آبی می شه.معنی ش رو که می دونین چیه؟تمام این مو ها که در می آد نشانه ی مردانگیه.نشون می ده که تو شکمش پر از اسپرمه که باید تند تند خالیش کنه."

:دی


لینک ثابت |

...

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387- -شیدا

سلام.

اين پست از شمال مخابره مي شود.من در حال حاضر تو يك كافي نت هستم.البته خيال نكنيد براي نوشتن پست جديد به اينجا آمده ام.من انقدر ها هم عاشق نوشتن نيستم.تازه اگر هم باشم كو سوژه؟

قضيه از اين قرار است كه يكي از دوستان دلش براي ۳۶۰ اش تنگ شد ما هم آمديم اين جا.حالا هم دوست عزيز ما مشغول عشق بازي با ۳۶۰ و در آمدن از دلتنگي ست!

جانم برايتان بگويد كه ما هم هوس كرديم در پيج يك شخص خاصي سرك بكشيم و كشيديم.

حالا خب كه چي؟؟؟كرمت خوابيد؟!؟!

والا !!!

 

ديگر ملالي نيست جز دوري شما و اين حرف ها.

با اجازه ما برويم در دل طبيعت يك فشنگ در كنيم.بدجور حال مي دهد در كردن فشنگ در هواي باز لا مذهب!!

پ.ن:راستي آن قضيه ي حمام آفتاب و اين ها منتفي شد!اينجا هوا ابري است!!!

و ما خيط شده ايم!!

لینک ثابت |

...

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387- -شیدا

باز ما شمال رفتنمان گرفت .البته اول نمی خواستیم برویم ها.می خواستیم مثل بچه ی آدم سر کارمان را برویم و آخر هفته را مظلومانه سپری کنیم ولی راستش این مامانه زیر پایمان نشست و ما را یاد دریا و آفتاب داغ شمال انداخت که جان می دهد برای برنزه شدن.ما هم که بی جنبه!دیدیم اگر از این فرصت استفاده نکنیم که نمی توانیم هی هر روز هر روز سر کار را بپیچانیم و برویم استخر آفتاب بگیریم و این حرف ها.این شد که گفتیم تا تنور داغ است بچسبانیم.تازه فقط که این نیست:شمال جیرجیرک دارد.شب, درست و حسابی دارد.آدم هوس می کند تا صبح بیدار بماند(کاری که ما اینجا عمرا حال انجام دادنش را داشته باشیم!).تازه آدم یه جوری می شود.یعنی اگر هم که هیچ کس در زندگیش نباشد فکری می شود که عاشق شود.اصلا عاشق شدنش می گیرد.انگار یک چیزی توی هوا هست.مخصوصا اگر "اون پرنده تو بودی...", گوگوش را هم گوش کند. هر چند که وقتی آدم بر می گردد تهران تندی زرتش قمصور می شود.ولی خوب باحال است دیگر و این باحال بودن اصلا کم چیزی نمی باشد!

لینک ثابت |

...

شنبه بیست و دوم تیر 1387- -شیدا

هیچی.فقط خواستم بگویم اگر هم بخواهی حماقت کنی هوایت را دارم!!

همین.


لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.