کافی ست آدم از یک چیزی خوشش نیاید و به یک چیزی آلرژی پیدا کرده باشد و اصلا از دست یک چیزی کهیر بزند و یک چیزی اخم های آدم را بکند توی هم و حال آدم را تا اعماق وجودش بگیرد تا آن چیز همیشه جلوی چشم آدم سبز شود و آدم هم هیچ کاری از دستش برنیاید برای remove کردنش. آن وقت است که خود یونگ و فروید هم نمی توانند این اعصاب قاطی, داغان , -سلام شادی!-روانی, آدم را درست کنند. اصلا حالا که این طور شد لعنت بر هر چی روان کاو است. یکیشان یک بار بدجوری نقره داغم کرد. الان یادش افتادم. ایماتیکن,آه و ناله و فغان. If I could build a spaceship خواهر من مقوله ی "مشورت با خانواده" را معنا کرده است. از آن سر دنیا دو تا عکس از خودش فرستاده با دو تا کت متفاوت. یکی نارنجی. یکی مشکی. بعد از ما خواسته نظرمان را بگوییم و این که اگر نارنجیه را با بلوز و شلوار قهوه ای بپوشد خوب می شود یا نه! آخ اگر فقط یک ذره از این زندگی ای که توی وجود او موج می زند در من بود .. اگر بود.. یک جایی هست که همه چیز خوب است. همه چیز آن طوری ست که من دلم می خواهد. به خود خواه ترین شکل ممکن. یک جایی هست که همه تویش هوای من را دارند. همه مواظب رفتارشان هستند مواظب حرف زدنشان هستند. همه حواسشان هست چی از دهنشان در می آید. یک جایی هست که تویش مدام اتفاق های خوب می افتد. یک جایی که تویش دلم همش مثل سیر وسرکه نمی جوشد. یک جایی که همه چیز گل و بلبل است. یک جایی که من فکر نمی کنم همش یک خطری تهدیدم می کند. یک جایی که من دلم قرص است که من آرامم. یک جایی هست. یعنی یک جایی این شکلی باید باشد بالاخره. این straining at the leash که می گویند حکایت من است. چه جور هم.
Would you fly away with me, or would you stay?
A million miles an hour
Flying circles as we orbit round the earth
If I stuck my head out the window, do you think it’d clear my head or would it burst?
I guess it’s all the same, but at least it wouldn’t hurt.
نوشته شده در هفدهم آبان 1388ساعت
توسط Ghizhateuse| |
نوشته شده در شانزدهم آبان 1388ساعت
توسط Ghizhateuse| |
نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت
توسط Ghizhateuse|
نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت
توسط Ghizhateuse|
نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت
توسط Ghizhateuse|

