تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> Ghizhateuse writes for Ghizhateur
Ghizhateuse writes for Ghizhateur

 

"تو" یه مدل خاصی می دویی. انگار که هم دلت می خواد بدویی هم دلت می خواد آروم و با طمانینه راه بری. یه جور بامزه ای وقتی داری می دویی دستاتو سفت می گیری کنارت انگاری که نمی خوای با این ور اون ور پرت شدنشون مزاحم دویدنت بشن .اصلا از اولش "تو" یه جوری به نظر من اومدی. یه سال و یه ماه و ده روزه که دارم کشفت می کنم.

 

نوشته شده در یکم آذر 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

برای شام چند تا نون خامه ای سوپرسایزد خوردم. بعد دلم سالادم می خواد منتها عمرا از جام بلند شم برم تو آشپزخونه چون با یه پلوور و کاپشن و یه پتوی پیچیده دورم تازه جام یذره گرم شده.

............

ای قیژاتوق کجایی ؟ ول کن این دستگاها و فری استال و تولید و بیزینس و این حرف هارو. آخرش منم که برات می مونم. حالا هی بزن دستای تپلتو مجروح کن. دستای تپلمو. دستای تپلمونو.

 

نوشته شده در یکم آذر 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

Everything about you is jus' a bust,

Baby trust,

You're a must .

 

 

نوشته شده در یکم آذر 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

"... posso fare qualche cosa per lei?"

"Si" ruggi Peppone. " Potete andare all'inferno voi e tutti i preti dell'universo!"

"Troppa gente, compagno. Non mi piacciono i viaggi in comitiva" ripose Don Camillo.

 

- Don Camillo di Giovanni Guareschi

 

 

نوشته شده در بیست و نهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

اگه من و بابام  انقدر با هم رودروایسی نداشتیم اون وقت بابام که منو می دید تو خونه جوراب ساق بلند پام کردم و پلیور پوشیدم و یه کاپشن هم روش و اخمام تو همه و همش دارم از سرما به خودم می پیچم هی نمی رفت بیاد فقط بهم بگه  غذا می خوری؟  یا  تختتو بکش کنار شوفاژتو هواگیری کنم.اگه با هم رودر وایسی نداشتیم به جای small talk برقرار کردن با هم برای فهمیدن حال هم دیگه شاید میومد تو اتاقم بهم می گفت دختر عزیزم می شه بگی دقیقا چه مرگته؟! اون وقت منم شاید می گفتم بابا دارم می میرم.بعد اون وقت یا می مردم یا بابا نمی ذاشت بمیرم ولی مهم این بود که اون موقع هر دو تا مون راضی تر بودیم.یعنی حس بهتری داشتیم. آره به خدا.

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

امان از دست, این لباس پوشیدن, "تو" . آدم را شاعر می کند.

 

 

نوشته شده در بیست و دوم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

آدم اگر مثل من وقتش زیادی کرده باشد بلند می شود می رود با اعتماد به نفس هر چه تمام تر بحث focalization در narratology را برای ارائه ی lecture انتخاب می کند وگرنه که آدم اگر عاقل باشد فوقش دست می گذارد روی characterization و می رود مثل خانم ها lectureش را ارائه می کند و می آید می نشیند سر جایش. نه این که فقط یک هفته مانده به تاریخ ارائه اش  یکی بزند توی سر خودش یکی توی سر کتاب و آخرش هم با این نتیجه برسد که اصلا " کی ؟ چی؟ من کی ام؟ این جا کجاس؟ اینو کی نوشته؟!"

امضا: یک دانشجو نما.

  

نوشته شده در بیست و دوم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

خیلی خوب می شد اگر کابوس های شبانه ام رهایم می کرد. آن وقت خواب باز هم نعمتی بزرگ می شد. برای من که خیلی وقت ها از خیلی چیز ها به آن پناه برده ام.

 

نوشته شده در بیست و یکم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

Quando sei lontano
sogna all'orizzonte
e mancan le parole
e io si lo so
che sei con me con me
tu mia luna tu sei qui con me
mio sole tu sei qui con me con me
con me con me ...

 

 





 

نوشته شده در بیست و یکم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse|
 

بعضی چیزها را اصلا نمی شود با کلمات گفت مثلا این که من چقدر دوست دارم وقتی "تو" یک عالمه سوپ می ریزی توی کاسه ام. این که من چقدر دوست دارم وقتی " تو" می پرسی من ماست و برانی را با اسفناج خرد شده دوست دارم یا نه. این که من چقدر دوست دارم نگاهت کنم وقتی توی گرما همه ی وجودت گر می گیرد و خواب آلود می شوی. این که من چقدر دوست دارم وقتی با صدای موزیک گردنت را تکان می دهی. این که من چقدر دوست دارم وقتی انقدر دوست داشتنی می شوی. وقتی انقدر دوست داشتنی هستی. وقتی هستی... می بینی ؟ بعضی چیزها را اصلا نمی شود با کلمات گفت.

نمی دانم کلماتم چرا انقدر بد می گویند این همه عشق را.

 

نوشته شده در نوزدهم آبان 1388ساعت توسط Ghizhateuse| |